تبليغاتX
پندها
 

پندها

 
 

 
 
رقیه

 

موضوعات

ارامش

 
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

پیوند ها

عکس هاي هاليوود

یه وبلاگ

عکس های زیبا

قالب وبلاگ

اطلاعات جامع آزمون کارشناسی ارشد

اموزشکده

کدهای جاوا

ترنم زندگی

يه دنيا زيبايي

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

نامه عاشقانه دکتر علی شریعتی

درباره من :

باورها

کلمات

مسافر

آنا

طنز

من آن خاکم که عاشق می شود

آفرینش

تجربه

 
 

پیوند های روزانه

داداش بزرگه

تنها دوست من

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

نامه عاشقانه دکتر علی شریعتی

 

باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند

باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند

باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند

و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست

خویش دارد

باتو، دریا با من مهربانی می کند

باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند

باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند

باتو، من با بهار می رویم

باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم

باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم

باتو، من در هر شکوفه می شکفم

باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم

مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران

زمزمه می کنم

باتو، من در روح طبیعت پنهانم

باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک

خداوندی را می نوشم

باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.

بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم

بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند

بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند

بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند

بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد

ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند

و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد

بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند

بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است

بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند

بی تو، من با بهار می میرم

بی تو، من در عطر یاس ها می گریم

بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.

بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم

بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم

بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم

بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.

درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 |

 

درباره من :

 

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من، من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید من خودم بودم و دستی كه صداقت می كاشت گرچه در حسرت گندم پوسید من خودم بودم و هر پنجره ای كه به سرسبزترین نقطه بودن وا بود و خدا می داند سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود من نه عاشق بودم و نه دلداده گیسوی بلند و نه آلوده به افكار پلید من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید آرزویم این بود، دور اما چه قشنگ تا روم تا در دروازه نور تا شوم چیده به شفافی صبح .....

چهارشنبه یکم مهر 1388 |

 

باورها

 

باور کنید نیروی آدمی بیکران است.

باور کنید هیچ کاری از اراده آدمی  خارج نیست.

باور کنید از عشق آفریده شده اید.

باور کنید خورشید به خاطر شما طلوع می کند.

باور کنید خدا هیچگاه از بندگانش ناامید نمی شود، ولی بندگان از او چرا.

باور کنید لایق بودن هستید.

باور کنید اکنون مهم ترین لحظه است.

باور کنید شما هم می توانید و تمام باورهای خود را از ته دل باور کنید تا زندگی شما را باور کند.

و من باور کردم.

چهارشنبه یکم مهر 1388 |

 

کلمات

 

سکوت می تواند این فرصت را به تو بدهد تا بیندیشی، هر کلمه جاندار است. تو با کلمه سقوط می کنی یا به معراج می روی کلمه ای می تواند تو را مشتاق کند مثل دوستت دارم. کلمه ای می تواند تو را ویران کند مانند از تو بیزارم. کلمه ای تو را تلخ کند مثل خسته ام. کلمه ای می تواند تو را سبز کند مثل خوشحالم کلمه می تواند احساس تو را زیبا کند مثل می توانم. کلمه می تواند تو را خاموش کند مثل شانس ندارم و باز هم کلمه می تواند تو را آغاز کند مثل از همین حالا شروع می کنم از همین نقطه تغییر می کنم. از همین دم به یک طرح نو دست می زنم.می توانم، می خواهم، سپس می شود.

چهارشنبه یکم مهر 1388 |

 

مسافر

 

دلم می خواهد بر بال های باد نشینم و آنچه را که پروردگار جهان پدید آورده، زیر پا گذارم تا مگر روزی به پایان این دریای بیکران رسم و بدان سرزمین که خداوند سر حد جهان خلقتش قرار داده است، فرود آیم.

از هم اکنون، در این سفر دور و دراز، ستارگان را با درخشندگی جاودانی خود می بینم که هزاران ساله را در دل افلاک می پیمایند تا به سر منزل غایی سفر خود برسند اما بدین حد اکتفا نمی کنم و همچنان بالاتر می روم. بدان جا می روم که دیگر ستارگان فلک را در آن راهی نیست.

دلیرانه پا در قلمرو بی پایان ظلمت و خاموشی می گذارم و به چابکی نور، شتابان از آن می گذرم. ناگهان وارد دنیایی تازه می شوم که در آسمان آن ابرها در حرکت اند و در زمینش، رودخانه ها به سوی دریاها جریان دارند.

در یک جاده خلوت، رهگذری به من نزدیک می شود؛ می پرسد:«ای مسافر، بایست. با چنین شتاب به کجا می روی؟» می گویم:«دارم به سوی آخر دنیا سفر می کنم. می خواهم بدان جا روم که خداوند آن را سر حد دنیای خلقت قرار داده است و دیگر در آن ذی حیاتی نفس نمی کشد.»

می گوید:« اوه، بایست، بیهوده رنج سفر را برخویش هموار مکن. مگر نمی دانی که داری بر عالمی بی پایان و بی حد و کران قدم می گذاری؟».

ای فکر دور پرواز من! بال های عقاب آسایت را از پرواز بازدار و تو ای کشتی تندرو خیال من! همین جا لنگر انداز؛ زیرا برای تو بیش از این اجازه سفر نیست.

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |

 

آنا

 

ساوادسیز دیر منیم آنام

هیئچ آدیندا یازا بیلمز

آنجاق منه سای اویردیب

آی اویردیب، ایل اویردیب

اَن واجبی دیل اویردیب

منیم آنام.

          بو دیلیله تانیمیشام

          هم سئوینجی، هم ده غمی

                                          بو دیلیله یاراتمیشام

                                          هر شعریمی

یوخ!

      من هئچم

                من یالانام

                            کیتاب کیتاب سوزلریمین

                                                           مؤلفی منیم آنانم.

جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 |

 

طنز

 

زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.

پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول میدم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.

زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، برگشت و گفت: من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام.

15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد.

صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند.

وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود.

کشیش گفت: فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم.

زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد.

کشیش پرسید: شهر رم ؟ برای چی رفته رم ؟

زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه !

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 |

 

من آن خاکم که عاشق می شود

 

 سر تا پای خودم را که خلاصه می کنم، می شوم قد یک کف دست خاک که ممکن بود یک تکه آجر باشد توی دیوار یک خانه یا یک قلوه سنگ روی شانه یک کوه یا مشتی سنگ ریزه ته ته اقیانوس یا حتی خاک یک گلدان باشد، خاک همین گلدان پشت پنجره.

یک کف دست خاک ممکن است هیچ وقت هیچ اسمی نداشته باشد و تا همیشه خاک باقی بماند.

فقط خاک.

اما حالا یک کف دست خاک وجود دارد که خدا به او اجازه داده نفس بکشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد، یک مشت خاک که اجازه دارد عاشق شود، انتخاب کند، عوض شود و تغییر کند.

وای خدای بزرگ، من چقدر خوشبختم، من همان خاک انتخاب شده هستم، همان خاک که با بقیه خاکها فرق می کند.من آن خاک هستم که توی دست های خدا ورزیده شده و خدا از نفسش در آن دمیده، من آن خاک قیمتی هستم، حالا می فهمم چرا فرشته ها آنقدر حسودیشان شد،

 اما اگر این خاک برگزیده، خاکی که اسم دارد، قشنگ ترین اسم دنیا را، خاکی که نور چشمی او عزیزدردانه خداست اگر نتواند تغییر کند، اگر عوض نشود، اگر انتخاب نکند، اگر همین طور خاک باقی بماند، اگر آن آخر که قرار است برگردد و خود جدیدش را تحویل خدا بدهد، سرش را پایین بیندازد و بگوید:«یا لیتنی کنت ترابا». بگویید ای کاش خاک بودم، این وحشتناک ترین جمله ای است که یک آدم می تواند بگوید.

یعنی اینکه نتوانسته است خاک باشد چه برسد به آدم، یعنی اینکه خدایا دستمان را بگیر و نیاور آن روزی را که هیچ آدمی چنین بگوید.

                                                                                                           «آمین»

 

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 |

 

آفرینش

آفرینش

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه خدا بود.

و «کلمه» بی زبانی که بخواندش، و بی «اندیشه» ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

                                            و با «نبودن» ، چگونه می توان «بودن»؟

و خدا بود، و با او، عدم.

و عدم گوش نداشت،

حرفهایی است برای «گفتن» ،

که اگر گوشی نبود نمی گوییم.

و حرفهایی است برای «نگفتن» ،

حرفهایی که هرگز سر به «ابتذال گفتن» فرود نمی آورند.

حرفهای شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند.

و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرفهایی ست که برای نگفتن دارد،

حرفهایی بی تاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بیقرار آتشند

و کلماتش، هر یک، انفجاری را به بند می کشیده اند

کلماتی که پاره پاره های «بودن» آدمی اند

اینان همواره در جستجوی «مخاطب» خویشند

اگر یافتند، یافته می شوند...

در صمیم «وجدان» او آرام می گیرند

و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند.

و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش می کشند و دمادم،

حریق های دهشتناک غذاب برمی افروزند.

و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیاری داشت،

که در بی کرانگی دلش موج می زد و بی قرارش می کرد.

                                                      و «عدم» چگونه می توانست «مخاطب» او باشد!

هرکسی گم شده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هرکسی دوتا است، و خدا یکی بود.

هرکسی، به اندازه ای که «احساسش» می کنند، هست.

انسان یک «لفظ» است

که بر زبان آشنا می گذرد،

و «بودن» خویش را از زبان دوست می شنود

هرکسی «کلمه ای» است

که از عقیم ماندن می هراسد.

....

عظمت همیشه در جست و جوی چشمی است که او را ببیند،

 و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد

و زیبایی تشنه دلی ست که به او عشق بورزد

و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش، به دلخواه، رام گردد

و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند

و خدا، عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور،

                                   اما کسی نداشت.

خداوند آفریدگار بود

و چگونه می توانست نیافریند؟

و خدا مهربان بود

و چگونه می توانست مهر نورزد؟

"بودن" ، "می خواهد" !

و از عدم نمی تون خواست.

و حیات «انتظار می کشد».

و از عدم کسی نمی رسد

و داشتن نیازمند «طلب» است

و پنهانی بیتاب «کشف»،

و تنهایی بی قرار«انس»

و خدا از بودن بیشتر بود

و از حیات زنده تر

و از غیب پنهان تر

 و از تنهایی تنها تر

و برا ی «طلب» بسیار «داشت»

                                         و عدم نیازمند منیت

                                         نه نیازمند خدا، نه نیازمند مهر

                                         نه می شناسد، نه می خواهد و نه درد می کشد و نه انس می بندد

                                         و نه هیچ گاه بی تاب می شود 

                                         که عدم «نبودن» مطلق است

                                         اما خدا «بودن» مطلق بود  

و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست

و خدا «غنای مطلق» بود و هر کسی، به اندازه «داشتن هایش»، می خواهد.  

و خدا گنجی مجهول بود

که در ویرانه بی انتهای غیب مخفی شده بود.

و خدا زنده ی جاوید بود

که در کویر بی پایان عدم«تنها نفس می کشید»

و در خانه ای گرم از عشق، روشن از آشنایی، استوار از ایمان و پاک از خلوص

خانه گیرد.

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 |

 

تجربه

الو تانرینین آدیله

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد

 

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

 

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

 

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است

 

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

 

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

 

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد

 

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

 

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ،به رشد وكمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم كه،همانا زندگی زیباست

 

شنبه بیستم تیر 1388 |

 

Weblog Themes By Pars Theme